موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز شنبه 27 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    از همان لحظه معارفه كارش را شروع كرد

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    گفتگو با آرش آرمان‏

    رئيس دفتر شهيد در ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر استان سيستان و بلوچستان

     

     

     

     

     

     

    از همان لحظه معارفه كارش را شروع كرد


    - لطفاً ضمن معرفى خودتان، گوشه‏ اى از فعاليت‏ هاى ستاد احياى امر به معروف را قبل و بعد از فعاليت سردار لك ‏زايى در ستاد مطرح كنيد.1

    - بسم الله الرحمن الرحيم. بنده آرش آرمان هستم، متولد سال 1351 و فوق ديپلم عمران. از اوايل 1384 وارد ستاد شدم و حدود هشت سال است كه مسئول دفتر ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر استان سيستان و بلوچستان هستم. از اين مدت توفيق داشتم كه كمتر از سه سال مسئول دفتر سردار شهيد حاج حبيب لك‏ زايى باشم. سردار، نيمه اول خرداد سال 1389 دبيرى ستاد را به عهده گرفتند. در پنج سال قبل از ايشان هم، با دو دبير ديگر كار كردم. ستاد بعد از سردار جهش فوق العاده‏اى پيدا كرد. مى‏ توان گفت‏ فقط يك اسم بود و نه بيشتر. آيت الله سليمانى هم در جلسات مى‏ گفت كه ستاد حالت ركود دارد.

    يكى از افتخارات ما در اين مدت دو سال و نيم، اين بود كه در 14 شهرستان، سه بخش و منطقه آزاد ستاد احيا داشتيم. در كل كشور هيچ ستادى در مناطق آزاد تشكيل نشده است اما سردار در چابهار اولين ستاد مناطق آزاد را تشكيل داد.

     

    - چرا در ساير نقاط كشور در مناطق آزاد تجارى ستاد نداريم؟

    - چون مناطق آزاد مستقيماً زير نظر نهاد رياست جمهورى است. منظورم اين است كه زير نظر نماينده ولى فقيه و استاندار نيست كه با يك ابلاغ، ستاد احيا تشكيل شود. سردار با رئيس منطقه آزاد و رئيس حراست رايزنى كرد تا ...

     

    - چند بار رايزنى شد؟

    - اجازه بدهيد كه من يك مطلبى را صادقانه به شما عرض كنم. ايشان هم جذبه خاصى داشت و هم واقعاً پيگير بود و چون كار سردار كار خدايى بود، با همان تماس اول يا با دومين تماس كار انجام شد.

     

    - ستاد به لحاظ سخت افزارى در زمان دبيرى ايشان چقدر تغيير كرد؟

    - قبلًا ساختمان ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر استان، پشت مسجد جامع و در كوچه حافظ بود و سه اتاق كوچك داشت و مجموع زير بناى ستاد شصت مترى مى‏ شد. اين ستاد فعلى كه در تقاطع آيت الله مصطفى خمينى و آيت الله كفعمى قرار دارد، من نمى‏ دانم چند متر است، خيلى زياد است. 6 اتاق دارد و يك حسينيه با ظرفيت حداقل 400 نفر.

    اما حسينيه قبلًا انبار جهاد كشاورزى بود و پر بود از ابزار توليد روغن و داربست. بعد سردار با رايزنى‏ هايى كه با برخى ادارات از جمله اداره نوسازى و تجهيز مدارس انجام داد، اينجا را سر و سامان داد. ما در دهه اول محرم اينجا مراسم مى‏ گرفتيم كه به همت خود سردار بود و هر شب هم مسئولين رده اول استان مى‏ آمدند.

    مكان از جهاد كشاورزى است كه در اختيار ستاد احيا و مهدويت قرار داده است. ارگان‏ها و ادارات ديگر هم كمك كرده‏ اند. مثلًا اداره ارشاد و فرهنگ اسلامى در خريد كتاب خيلى كمك كرد. سازمان نوسازى مدارس خيلى كمك كرد. وضو خانه، سرويس بهداشتى، سيم كشى برق، لوله كشى آب و ... را هم آنها با پيگيرى سردار رو به راه كردند.

    سردار هفته اول كه معارفه شد، به من گفت با شهردار تماس بگيرم كه برويم خدمتشان، در صورتى كه مى‏ توانست او را فراخوان كند. آنجا سردار تفاهمنامه ‏اى جامع با شهردار امضا كرد. ايشان با سپاه هم يك تفاهمنامه امضا كرد كه استفاده از امكانات سپاه براى ستاد احيا اشكال شرعى نداشته باشد. در مجموع نوزده تفاهمنامه با ادارت مختلف امضا كردند. مثلًا تفاهمنامه با صدا و سيما در خصوص درست كردن كليپ، پخش برنامه‏ هاى ستاد، تفاهمنامه با دانشگاه هاى سيستان و بلوچستان مانند پيام نور، آزاد، ملى، دانشگاه علوم پزشكى استان و .... تفاهمنامه با آموزش و پرورش و .... لذا در زمان مديريت ايشان ستاد 100 درصد متحول شد. البته مديران قبلى هم تلاش مى‏ كردند اما فعاليتشان نمودى نداشت و به برگزارى جلسات محدود مى‏ شد.

     

     

    - شما شاخصه‏ ها و ويژگى‏ هاى مديريتى سردار شهيد حاج حبيب لك‏ زايى را چه مى‏ دانيد؟

    - سردار، انسان كامل، مدير، مدبر، و واقعاً پيگير بود؛ گاهى اوقات ساعت يك و نيم شب براى انجام كارها من از ايشان پيامك دريافت مى‏ كردم. ايشان در عين داشتن اقتدار، انعطاف هم داشت؛ مثلًا يك دستور را صادر مى‏ كرد، اما اگر شما توجيه مى‏ كرديد و دليل مى‏ آورديد كه اين كار به اين دلائل اينطور بايد انجام شود يا اصلًا انجام نشود، قبول مى‏ كرد.

    در ديانت هم كامل بود. من بارها گفته‏ ام و حالا هم مى‏ گويم كه ايشان الگوى من بود و هست. طى اين كمتر از سه سال خيلى چيزها از ايشان ياد گرفتم. اهل تساهل و تسامح نبود. كار هر روز، مختص همان روز بود به همراه پيگيرى‏ هاى فراوانش. نسبت به نيروهاى زير دستش رئوف و مهربان بود. ما هر مطلبى را مى‏ توانستيم به ايشان بگوييم؛ يا حل مى‏ كرد يا راهنمايى.

    دغدغه انجام كار را به صورت منظم و تشكيلاتى داشت. يك روز به من گفت شما به عنوان رئيس دفتر ستاد، شرح وظايفى كه از تهران به شما ابلاغ شده باشد، دارى؟ گفتم نه. سردار گفت پس شرح وظايف خودت را كه به نظرت مى‏ رسد بنويس. من حدود ده مورد نوشتم. به سردار كه نشان دادم، ايشان ضمن اصلاح مواردى كه من نوشته بودم، بيست و شش بند ديگر هم به آن اضافه كرد و شد، شرح وظايف رئيس دفتر ستاد احياى استان سيستان و بلوچستان با سى و شش بند. بعد ما آن را فرستاديم تهران، كه تقدير كردند. شايد به ذهن آنها هم نرسيده بود كه مسئول دفترهاى ستاد هم بايد شرح وظايف داشته باشند و قرار شد كه آن شرح وظايف را تهران به تمام استان‏ها ابلاغ كند.

    براى مسئول روابط عمومى هم شرح وظايف نوشتيم. يعنى من نوشتم و سردار آن را گسترش داد و تكميل و اصلاح كرد. فكر بازى داشت. آن را هم فرستاديم تهران كه گفتند آن را هم به استان‏هاى ديگر ابلاغ مى‏ كنند.

    يك روز به من گفت تا حالا مى ‏دانى چند يادداشت به تو داده ‏ام. گفتم يادم نيست. سردار گفت من از موقعى كه با هم همكارى داريم چهار دست خط به شما داده ‏ام بعد گفت من يادم هست كه در هر نوشته از شما چه خواسته‏ ام. چند سال قبل اگر به شما مطلبى گفته بود يادش بود. ما به ايشان غبطه مى‏ خورديم.

    يك بار موضوعى را به من گفته بود. چند ماه گذشت و ايشان درباره آن موضوع چيزى نپرسيد. من به يكى از آشنايان گفتم سردار فراموش كرده است. اتفاقاً همان روز ايشان به منزل ما آمد و اتفاقاً از همان موضوعى كه ما فكر مى‏ كرديم ايشان فراموش كرده پرسيد. و باز هم اتفاقاً آن آشنايمان هم كه به او گفته بودم سردار يادش رفته منزل ما بود. من خنديدم و گفتم سردار! همين امروز من به ايشان مى‏ گفتم كه سردار فلان موضوع را فراموش كرده. بعد سردار لبخندى زد و گفت حرفى كه از دو لبم بيرون مى‏ شود محال است كه فراموش كنم كه چرا و به چه خاطر گفته ‏ام. حافظه عجيبى داشت.

    دستورى كه مى‏ داد ممكن بود كه همان لحظه سخت جلوه كند؛ يا ما مى‏ گفتيم لزومى ندارد كه انجام شود اما پيش مى‏ آمد كه ايشان بگويد بايد انجام شود؛ كمتر از چند ماه مى‏ فهميديم كه ايشان بر اساس آينده ‏نگرى اين كار را خواسته است. ايشان آدم مدبرى بود، يا چيزى نمى‏ گفت و يا اگر مى‏ گفت تمام زواياى كار را در نظر مى‏ گرفت.

     

    - خوب ايشان از كى كارش را شروع كرد؟

    - شايد باورتان نشود كه سردار از همان لحظه معارفه كارشان را شروع كرد و از حجت الاسلام و المسلمين صادق ‏زاده كه معاون امور استان‏ها و نظارت و پيگيرى ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر كشور بود و الان هم معاون ادارات و كارخانجات كشور هستند و سردار متوليان از ساختار ستاد و وظيفه دبير ستاد سؤال كرد. بعد از جلسه معارفه رفتيم مزار شهداى گمنام. بعد هم رفتيم نماز مغرب و عشا را خوانديم و همراه حجت الاسلام و المسلمين صادق‏ زاده و بعضى دوستان رفتيم استاندارى. آقاى مهندس آزاد استاندار بود. حاج آقاى صادق‏ زاده انتظارات ستاد را از استاندارى راجع به امور مختلف گفت و استاندار هم قول همكارى داد. من ديدم سردار مطالبى را يادداشت مى‏ كند اما نمى ‏دانستم چه مى‏ نويسد.

    سر سفره شام هم سردار اسامى حضار را نوشت و بعد هم از همه امضا گرفت؛ حضار جلسه، استاندار، سردار لك ‏زايى، حاج آقاى صادق‏ زاده، سردار متوليان كه معاون تشكل‏ هاى مردمى ستاد احياى كشور بود، سرهنگ سليمانى، آقاى پيرى؛ مشاور ارشد استاندار بودند. من متوجه شدم ايشان صورت جلسه را نوشته و بعد هم به امضاى اعضاى جلسه رساند. بعدها همين صورت جلسه سند خيلى مهمى محسوب مى‏ شد و اهرم قانونى مهمى بود. سردار نكته بين و ريز بين بود و شايد كسى در آن لحظه حواسش به اين مطلب نبود. اما سردار سر سفره شام از حضار جلسه امضاى تصويب مطالب را گرفت و گفت جلسه ما بايد خروجى داشته باشد.

     

    - خوب بعد چه كرديد؟

    - بعد از استاندارى هم رفتيم دفتر نماينده ولى فقيه؛ حاج آقاى سليمانى. از آنجا هم مهمانانى كه از تهران آمده بودند برگشتند تهران. حدود ساعت يازده‏ شب سردار با من تماس گرفت كه آقاى آرمان! فردا ساعت 9 ستاد مى‏ آييد. حالا فردا هم جمعه بود. گفتم باشد.

    فردا كه رفتم به من گفت پوشه بايگانى نامه‏ هاى دبير را بياور تا دستور العمل‏ هاى ابلاغى از مركز را ببينم. پوشه‏ هاى معاونت‏ ها را هم دادم و سردار آنها را يك مطالعه اجمالى كرد و بعد هم تا حدود ساعت دوازده يعنى تا اذان صحبت كرديم. بعد رفتيم نماز جمعه. خاطرم هست كه پوشه‏ ها را هم سردار با خودش برد.

    از شنبه كه روز كارى شروع مى ‏شد اگر مى‏ توانست در ساعت ادارى و اگر نمى‏ توانست بعد از ظهر سر كار بود. گاهى اوقات تا يازده شب سركار بوديم. و سردار هم به ما سر مى‏ زد.

    سردار همان اوايل كار زنگ زد به مركز و پرسيد كدام استان‏ها، استان‏هاى الگوى ستاد هستند؟ به ايشان پاسخ داده بودند خراسان رضوى به عنوان استان الگوى شيعه و استان كردستان هم استان الگوى سنى است. حدود يك هفته بعد سردار رفت استان خراسان رضوى و بعد هم رفت كردستان.

    سردار چند روز با معاونت‏ هاى اين دو استان جلسه گذاشته بود. كارهايشان را هم مطالعه كرده بود. تمام پرونده‏ ها و اقدامات و مكاتبات را خوانده و بررسى كرده بود كه چطور آن‏ها الگو شده‏ اند. با اين نگاه بسيارى از كارهاى شاخص آن‏ها را هم كپى گرفته بود و با خودش آورده بود. كسى نبود كه به نامه و ابلاغيه ستاد مركز اكتفا كند.

     

    - آن مدارك را به شما دادند؟

    - نامه‏ ها دست خودش بود.

     

    - كادر اجرايى اينجا هم با حضور سردار تغيير كرد؟

    - بله. قبل يك نفر بود. نيروى تمام وقت هم من بودم؛ يعنى دو نفر. سردار با موافقت آيت الله سليمانى نيرو آورد. آقاى سندگل، معاونت نظارت و پيگيرى و آقاى شهدادى، مدير ادارى مالى و پشتيبانى.

    كار ما شبانه‏ روزى بود؛ بدون اغراق شبانه‏ روز كار مى ‏كرديم. كارها كه راه افتاد، سردار، جانشين هم براى خودش تعيين كرد كه مثلًا نامه معطل امضاى ايشان نماند. لذا آقاى سنچولى تمام وقت از سپاه مأمور شد كه در ستاد احيا فعاليت كند و حرف ايشان، حرف سردار بود. به اين ترتيب كادر رسمى شد 4 نفر. طبق تفاهم نامه‏ اى كه با سردار جاهد امضا شده بود، هر معاونتى مى‏ توانست يكى، دو تا نيرو هم داشته باشد. گاهى اوقات ما تا ده نيرو هم در ستاد داشتيم و اين در حالى بود كه فقط يك نيرو در سال از طرف ستاد مى‏ توانستيم به صورت امريه بگيريم كه اين مسئله با تفاهم ‏نامه‏ اى كه با فرمانده سپاه استان، سردار جاهد امضا شد، حل شد.

    خارج از ستاد هم ما نيرو داريم. مثلًا معاونت كارخانجات، معاونت فرهنگى و ... حدود هفت معاونت مى‏ شود. خاطرم هست كه سردار پرسيد آقاى آرمان! شما به معاونت‏ها كه خارج از چارت تشكيلات تعريف شده ‏اند حقوقى هم مى‏ دهيد؟ گفتم يك مبلغ ناقابل. گفت هر چه هست تهران گفته بايد ابلاغ شود و لذا حقوقشان هر چه هست بايد هر ماه پرداخت شود. بعد خودت هم برو و فيش حقوقى‏شان را بده. ما براى اولين بار اين كار را انجام داديم. همه معاونت‏ها خوشحال شدند.

     

    - به خاطر حقوق؟

    - نه! آنها خودشان مدير كل ادارات مختلف بودند اما از اين روش ايشان خوششان آمد. چون مى‏ديدند كارها قانونى و طبق مصوبه پيش مى‏رود و حق الزحمه آنها بر اساس مصوبه پرداخت مى‏شود خوشحال بودند. بعد سردار پرسيد عكس العمل معاونت‏ها چه بود؟ آن مواقعى كه سردار تنها بود، من خيلى با ايشان شوخى مى‏ كردم. اينجا هم با شوخى در جواب گفتم سردار از خوشحالى بشكن مى‏ زدند. شايد من و سردار چند دقيقه خنديديم. سردار در حالى كه مى‏ خنديد به من گفت خدا نكشدت آرمان، اين چه حرفى بود كه گفتى. خلاصه خيلى خنديديم.

     

    - خاطره ‏اى از سردار در ذهن داريد؟

    - بله! خاطره بسيار است؛ اصلًا همكارى با ايشان تمامش خاطره است. من دو خاطره يكى در باب امر به معروف و يكى در باب نهى از منكر خدمت شما عرض مى ‏كنم. منزل سردار اين اواخر در مجتمع مسكونى پنج آذر بود. راننده ايشان حدود بيست متر خلاف آمد. سردار گفت من در ماشين نشسته ‏ام و خلاف مى‏ كنى؛ بعد هم با لبخند گفتند اگر پليس راهنمايى رانندگى بيايد محال است كه من از ماشين پياده شوم، ماشين را اگر هم ببرند پاركنيگ، ببرند. به اين ترتيب ايشان با زيبايى تمام نهى از منكر كردند و الان من هر وقت از آنجا عبور مى‏ كنم همين خاطره از ذهنم مى‏ گذرد.

    يك بار ديگر هم كه با سردار در يك ماشين بوديم از من پرسيد مختار را نگاه مى‏ كنى. گفتم بله. بعد گفت كه آن قسمت كيان ايرانى را ديدى كه وقتى فرمانده ‏اش گفت پياده برو جنگ، با وجود اينكه مى‏ فهميد كه شهيد مى‏ شود و راه برگشت ندارد، رفت. گفتم بله ديدم. پرسيد كه از اين قضيه چه برداشتى دارى؟ گفتم من اطاعت‏ پذيرى را مى‏ فهمم. سردار خوشحال‏ شد و گفت احسنت. ايشان خودش هم واقعاً اطاعت‏ پذير بود. شايد هم به من مى ‏خواست يادآورى كند كه بايد اطاعت ‏پذير باشى و مطيع فرامين الهى كه اين مطلب يعنى اطاعت از نظام و قانون الهى به نظرم به نوبه خودش بزرگ‏ترين امر به معروف است.

     

    - به نظر شما ويژگى‏ هاى بارز اخلاقى سردار چه بود؟

    - سردار بسيار آدم جدى و در عين حال منعطف و شوخ بود اما هر چيز به جاى خود. با هر كسى هم به فراخور حالش شوخى مى‏ كرد اما امكان نداشت شوخى‏ اى كه با من مى‏ كند با همكاران ديگرم بكند. مرزها و حريم‏ ها را حفظ مى‏ كرد.

     

    - شما وقتى اسم سردار را مى‏ شنويد اولين مطالبى كه به ذهن تان مى ‏آيد چيست؟

    - ديانت، خضوع، خشوع، پايدارى و استقامت. قاطع، راسخ، استوار و با قدرت بود و حرفش برش داشت. بسيارى از كارها با حرف ايشان و با پيغام ايشان كه سردار چنين گفته است حل مى ‏شد.

     

    - ظاهراً شما با سردار شهيد حاج حبيب لك ‏زايى ارتباط خانوادگى هم داشتيد؟

    - بله! رفت و آمد داشتيم. خاطرم هست كه اول سردار به منزل ما آمد و هديه هم برايم آورد. گفت به خاطر تشكر از زحماتى است كه كشيده ‏اى و همراهى‏ هايى است كه كرده ‏اى. شايد برايتان جالب باشد كه بگويم پسرم، «عرفان» كه الان كلاس اول دبستان است به سردار «بابا جون» مى‏ گفت.

     

    - جالب است. خوب سردار هديه را با هزينه ستاد كه تهيه نكرده بود؟

    - با شناختى كه من از ايشان داشتم، مطمئنم كه با هزينه خودشان بود، چون در كارهاى مالى من هم كمك مى‏ كردم، در اين مدت نديدم كه بگويد فلان هديه را براى فلان آقا بخريد و از طرف شخص من- يعنى سردار لك‏زايى- به او هديه بدهيد. محال بود چنين كارى انجام شود. اگر هديه از طرف ستاد بود، حتماً به اسم ستاد و با آرم ستاد بود.

     

    - با تشكر از فرصتى كه در اختيار ما گذاشتيد و عذرخواهى به خاطر تأخيرى كه در انجام مصاحبه پيش آمد. صحبت پايانى شما را مى‏ شنويم.

    - واقعاً ما به غير از اينكه مسئول و الگويمان را از دست داديم، پدرمان را هم از دست داديم؛ ايمان و اعتقاد دارم به اين حرف و تأكيد مى‏ كنم كه ما پدرمان را از دست داديم. خدا مى‏ داند چند سال طول بكشد تا يك حبيب لك‏ زايى در اين استان با خصوصيات ايشان ببينيم.

    .........................................

    1) اين گفتگو روز پنج شنبه 2 آذرماه 1391 در ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر استان سيستان و بلوچستان انجام شده است.

    حبیب دلها دفتر سوم

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی