موسسه فرهنگی - هنری عرشیان کویر

  • امروز شنبه 27 آبان 1396
  •  
     
     
     
     
     
    محل کنونی شما:
     
     

    آخرین مطالب

     
     
     
     

    در مسائل كارى با كسى تعارف نداشت‏

    فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

    به قلم: رضا سرگزى‏

    معاون اجرايى هيئت امناى گلزار شهداى‏

    حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله)

    شهر اديمى‏

     

     

     

    در مسائل كارى با كسى تعارف نداشت‏

     

     

     

    حديث‏

    در سال 69- 68 كه مسئول واحد بسيج شهرستان زابل حاج آقا بودند و من هم مشغول خدمت در حوزه شهيد باهنر بودم، حاجى ضمن سركشى از پاسداران و پرسنل وظيفه جلسه گذاشتند و به افراد حاضر در جلسه گفتند كه هر كس يك حديث از احاديث داخل مجموعه را از حفظ بخواند هديه به او تعلق مى‏ گيرد. بنده در آن زمان حديثى را از حفظ خواندم. حاجى كه ديد صحيح است هديه را توسط دوستان برايم فرستاد.

     

    قرآن‏

    در ماه مبارك رمضان براى يكى از اقوام مشكلى در زاهدان پيش آمد. من شبى با اعضاى خانواده رفتم منزل حاج آقا. بعد از نماز مغرب و عشا حاجى‏ گفتند: فلانى، جلسه قرآن مى ‏آيى كه با هم شركت كنيم؟ گفتم باشد حاج آقا، چه بهتر از اين. جلسه قرآن آخرين شبش هم بود و قرآن ختم مى‏ شد و در پايان به افراد هديه مى‏ دانند. حاجى هديه خودش را كه كتاب تحف العقول بود به من داد.

     

    نماز

    حاج آقا اهميت زيادى به نماز و نماز اول وقت مى دادند. اگر براى سركشى به رده ‏ها مى‏ رفت وقت نماز كه مى‏ شد سريعاً نماز را به فرمانده حوزه و اعضا گوشزد مى‏ كرد. يك بار بعد از اين كه وضو گرفتيم و براى نماز آماده شديم گفت: فرمانده حوزه پيش نماز باشد. با اسرار زياد خود حاج آقا را راضى كرديم و نماز را به جماعت خوانيديم. به فرش نمازخانه و نظافت آن نيز توجه ويژه داشت.

     

    مسائل كارى‏

    يادم هست حاجى در بعضى از جلسات مى‏ گفت يك فرمانده يا مسئول اگر شب كه در خانه است براى روز و فردايش و هفته كارى خودش برنامه‏ ريزى نداشته باشد اين فرد و شخص دچار مشكل مى‏ گردد. البته چنين مواقعى هم پيش مى‏ آمد اما سريعاً با حاجى مشورت مى‏ كرديم و راهكار مى‏ گرفتيم و مأموريت سپاه و بسيج را انجام مى‏ داديم.

    با توجه به اينكه بنده با حاج آقا رفت و آمد خانوادگى داشتم و خلاصه مثل دو برادر خيلى صميمى بوديم، اما حاجى در مسائل كارى هيچ گونه قصورى را نمى‏ پذيرفت. يادم هست فرمانده حوزه بنجار كه بودم يك روز عصر حاجى گفتند با خانواده آماده باشى كه برويم ديدار خانوداه شهيد صادقى‏ و منزل حاج آقا بينش در روستاى ارباب. به اتفاق با اعضاى خانواده از خانواده معظم شهدا سركشى كردند. در برگشت گفت جلوى بسيج ماشين را نگهدار. من و حاج آقا پياده شديم. در دژبانى باز بود و سلاح روى سكوى پرچم گذاشته شده بود و از نگهبان خبرى نبود. حاج آقا سلاح را برداشت و روى دوش خود گذاشت و گفت آقاى سرگزى اين چيه؟ چرا بايد اين طور باشه؟ جواب بده. من هم توضيحى نداشتم. حاج آقا گفتند تنبيه شما اين است كه اينجا باشيد و موضوع را رسيدگى كنيد و به من اطلاع دهيد. با صلابت برخورد مى‏ كرد و در مسائل كارى با كسى تعارف نداشت.

     

    گذشت و صبر

    جلسه اعضاى شوراى ناحيه پيش بينى شده بود و قرار بود حاجى ساعت 6 الى 7 شب به جلسه بيايد كه اطلاع دادند حاج آقا جلسه شوراى ادارى رفته‏ اند و پيام داده است كه اعضا باشند تا بيايم و جلسه را برگزار كنيم. جلسه شوراى ادارى طولانى شده بود و چند نفر از ما تصميم گرفتند جلسه را ترك و به منزل برگردند. واقعاً دير شده بود. بعد از گفتگو با دوستان تعداد زيادى رفتند. پشت سرمان حاج آقا آمد و مى‏ بيند كسى نيست. تصميم مى‏ گيرد دوباره همان شب ساعت 11 جلسه را برگزار كند. آن شب باران شديدى هم مى‏ آمد. من و آقاى حبيب حيدرى داخل يك كوچه مستأجر بوديم. تا در منزل رسيديم ماشن حاج آقا كه يك پيكان سوارى بود ايستاد و گفت: حاج آقا دنبال شما فرستاده است. خلاصه در دژبانى كه رسيديم، شوخى‏ ام با حيدرى گل كرد و با صداى بلند مى‏ خنديديم. حاج آقا از پشت دژبانى متوجه مى‏ شود و از سپاه بيرون مى‏رود و آن شب جلسه برگزار نشد. حاجى صبح زود روز بعد احضارمان كرد. تك تك وارد اتاق‏ كار ايشان شديم. از هر كس سئوال مى‏ كردند. نوبت من كه رسيد گفت: آقا رضا، شما چرا رفتى؟ اصل مطلب را بيان كردم؛ حاجى خنديد و چيزى نگفت. من از او سئوال كردم حاجى چرا ما دوباره آمديم و جلسه برگزار نشد و غيب شديد؟ گفت اين قدر بلند بلند مى‏ خنديديد كه گفتم بهتر است با شما رو به رو نشوم و صلاح دانستم بروم. اين گذشت و صبورى حاج آقا بود.

     

    تفريح و ورزش‏

    يك بار با اعضاى خانوداه در روز تعطيلى برنامه‏ ريزى كرده بود و به ما هم گفت با اعضاى خانواده بياييد امروز با هم چاه نيمه برويم. تمامى امكانات را خانواده محترم حاج آقا آماده كرده بودند. بعد از تفريح و گردش و صرف نهار از راه زهك به جزينك برگشتيم.

    پرسنل كه صبح ‏ها ورزش مى‏ كردند به همه جا سر مى ‏زدند چند وقتى را ما در مجموعه سپاه صبح واليبال بازى مى‏ كرديم. حاج آقا با لباس، آخر تيم مقابل مى‏ ايستاد. من هم كه به عنوان سرويس‏ زن تيم مقابل بودم دو تا توپ به طرف حاجى زدم. بعداً حاجى با همان لبخند هميشگى‏ اش گفت: آقا رضا، مى‏ خواستى با توپ من را بزنى!

    در مجموعه آستان مقدس گلزار شهداى حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) اديمى از ورزش حمايت زيادى انجام داد. ايشان با رايزنى‏ هاى مختلف، امكانات ورزشى و بدن سازى خوبى آورد و نصب كرد كه در شهرستان وجود ندارد و براى همه قابل استفاده است. همچنين به حمايت از تيم فوتسال تحت پوشش گلزار شهدا پرداخت تا جايى كه در ليگ دسته يك استان هم حضور يافته و مسابقه مى‏ دادند.

     

    گردهمايى رزمندگان‏

    سردار عزيز در سمت رئيس هيات امناى گلزار شهداى حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) خيلى اسرار داشت گردهمايى رزمندگان پشت آب برگزار گردد كه آن را توسط مديريت‏ هاى زير مجموعه گلزار پيگيرى كرديم. ليست رزمندگان را به همراه آدرس و تلفن گرفتيم. بعد هم با فرماندهان پايگاه ‏هاى مقاومت و دهياران جلسه برگزار كرديم تا از رزمندگان دعوت كنند و در گردهمايى حاضر شوند. اين گردهمايى در سال 1390 با حضور خوب و عالى رزمندگان اين منطقه در حسينيه گلزار شهدا برگزار شد. يكى از رزمندگان خاطرات زمان جنگ را تعريف مى‏ كرد. حاج آقا هم آخرين سخنران بود. ايشان در آن جلسه گفتند همه رزمندگان با خانواده‏ هايشان به مشهد الرضا بروند. هيئت امناى گلزار تمامى امكانات را برايشان فراهم مى ‏نمايد. خلاصه در آن سال 20 خانواده از رزمندگان با تدبير سردار به مشهد الرضا رفتند.

     

    تجليل از خانواده محترم شهدا

    به منظور تجليل از شهدا سردار در رأس مجموعه گلزار شهدا كار را پيگيرى مى ‏كردند و مى‏ گفتند فلانى، از تمامى اعضاى خانواده محترم شهداى بخش دعوت كنيد. مراسم با شكوه پيش بينى شود و به صورت دو مراسم جداگانه يك مراسم مخصوص همسران و مادران شهدا و يكى هم براى فرزندان دختر شهدا برگزار شود. در آن جلسه به تمام همسران و فرزندان دختر حاضر در گردهمايى هدايايى نفيسى از سوى سردار اهدا گرديد. نكته مهم اينجا بود كه ايشان گفتند كه براى خانواده ما چيزى در نظر نگيريد و ديگران در اولويت باشند. در مراسم ديگرى هم پدران و فرزندان پسر شهدا مورد تشويق قرار گرفتند. كه اين موضوع اهميت و توجه سردار به شهدا و ايثارگران و رزمندگان بود.

     

    آخرين كارها

    آخرين كارهاى خير و نيكى كه رئيس هيات امنا پيگيرى مى‏كرد و انجام مى‏ داد:

    يادواره سالانه شهداى اديمى كه در پنج شنبه پايانى هر سال برگزار مى‏ شود.

    آخرين جلسه هيأت امناى گلزار شهدا در تاريخ 5/ 3/ 91 جهت برنامه‏ ريزى برنامه‏ هاى آينده برگزار شد.

    ساخت و ساز و تكميل منزل جهت سرايدارى در گلزار شهدا كه در چهلم شهادت سردار افتتاح و به بهره بردارى رسيد.

    شركت در جلسه محفل انس با قرآن كه در ماه مبارك رمضان برگزار شد.

    يادواره شهداى كورين و شهيد پزدان پور و افطارى ماه رمضان در روز 21 ماه مبارك رمضان در تابستان 1391.

    در زمان اين مراسم من در گلستان بودم و باز هم حاجى امورات را از طريق من پيگيرى مى‏ كرد و هماهنگى‏ ها تلفنى انجام مى‏ شد. تا شب قبل كه مديريت فرهنگى زنگ زد و گفت: حاجى مسابقات قرآن در سه رشته برگزار شده بين خواهران و برادران جوايز را چه كار كنيم.

    من همان موقع شب با سردار تماس گرفتم و مطلب را عرض كردم. حاجى گفت چرا الان. گفتم دوستان الان اطلاع داده ‏اند. حاج آقا گفت چه هديه ‏اى مناسب است كه به افراد بدهيم كه ارزش هم داشته باشد. گفتم حاج آقا وقت تنگ است. قرآن بهترين هديه است حاجى هم پذيرفت و از قاريان با قرآن تقدير و تشكر كردند.

    آخرين كار خداپسدانه سردار اين بود كه ما و حاج آقاى يزدان پور مامور شديم به منزل تك تك خانواده شهدا برويم و افراد باسواد پدران و مادران همسران و فرزندان كه مستقل هستند برايشان فرم اشتراك نشريه امان را به مدت دو سال تكميل كنيم كه اين كار بيش از يك هفته به طول انجاميد. الان قريب 150 نفر عضو نشريه امان هستند. به هر حال حاجى از هيچ كارى براى خانواده شهدا دريغ نمى‏ كرد.

     

    آخرين تماس‏

    بنده حقير كه كارهاى اجرايى گلزار شهدا حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و هيئت مذهبى را بر عهده داشته و دارم بيشتر مواقع با حاجى در تماس بودم و در كارها مشاوره مى‏ گرفتم و با نظر ايشان كارها را در همه ابعاد از امكانات گرفته، ساخت و ساز، خريد و پرداخت هزينه كاركردها و وسايل مورد نياز پيگيرى مى‏ كردم.

    دو روز جلوتر از آنكه حاجى به تهران برود پاسى از شب گذشت بود. تقريباً هر وقت مى‏ خواستم با ايشان تماس بگيرم ساعت 10 شب به بعد زنگ مى‏ زدم و ايشان هم گوشى را جواب مى ‏داد. آن شب هم زنگ زدم. پس از احوال پرسى گفت چطورى برادرم و چه خبر. هميشه كلام او و سخنش برادر بود. ما هم جواب حاجى را داديم و مطالبى پيرامون گلزار شهدا بود منتقل كرديم تا رسيديم به بلندگوهاى بزرگى كه دو سال قبل خريدارى شده بود و پايان سال گذشته تيوتر آنها سوخته بود. به حاجى گفتم چه كار كنيم كه محرم هم دارد مى ‏رسد. حاجى گفت چند روز تا محرم مانده است؟ تقريبا روز 20 و 21 مهرماه بود. گفتم كمتر از يك ماه. حاجى سه بار گفت: آخ آخ آخ. گفت سريع قطعات مورد تعمير را باز كنيد و مشخصات دقيق را به من بدهيد با آدرس كامل تهران مى‏ روم خودم بگيرم و شخصاً بياورم كه خيلى هم دير شده است. تأكيد زيادى كرد من هم همان شب سه مرتبه در جواب حاجى گفتم چشم چشم چشم. بعد هم از همديگر خداحافظى كرديم. اين آخرين تماس و آخرين وداع ما شد.

    روحش شاد*

    .................................................

    *) حبيب دلها دفتر سوم، ص: 242

    افزودن نظر






    کد امنیتی
    بازنشانی

    قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی